| | |
|
لینک های برتر |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |
|
|
|
در خروجي متحرك گشوده شد. در آن ساعت از روز، هيچ كس به رستوران «خوزه» نميآمد. چند لحظه پيش، ساعت ديواري شش ضربه نواخته بود. صاحب رستوران ميدانست كه قبل از ساعت شش و نيم صبح ، هيچ كدام از مشتريهاي دايمي او نميآيند. دقيقاً چند دقيقهاي هم به شش صبح مانده بود كه زني – طبق عادت هر روز صبحش – به آن جا داخل شد و بدون آن كه كلمهاي حرف بزند، بر روي چارپايهاي در مقابل پيشخوان نشست. سيگاري خاموش در بين دو لبش به چشم ميخورد.
زماني «خوزه» متوجه شد كه او نشسته بود. در حالي كه با پارچهي كهنهاي روي شيشهاي پيشخوان را پاك ميكرد، گفت:
- سلام، فرشته!
سپس به طرف ديگر پيشخوان به راه افتاد. «خوزه» هر زمان كه كسي وارد رستوران ميشد، با دستمالي خيس در دست، همين كار را انجام ميداد… حتي در زمانهايي كه آن زن قدم به رستوران ميگذاشت، اين صاحب رستوران خپل و بدقيافه، همچنان نقش خندهدار هر روزي خويش را به عنوان مردي كوشا بازي ميكرد و از آن سمت پيشخوان – با او كه در اين اواخر بسيار خودمانيتر شده بودند- سر صحبت را باز ميكرد.
- امروز چي ميل داري؟
زن پاسخ داد:
- قبل از هر چيز ميخواهم رفتار خوب را به تو ياد بدهم!
در انتهاي چارپايههاي موازي با هم ، با آرنج هايي تكيه بر پيشخوان و سيگاري خاموش بر گوشهي لب نشسته بود. زماني كه خواست دنبالهي حرفش را از سر بگيرد، اول، لبهايش را محكم به هم فشرد تا « خوزه» متوجه شود و سيگارش را روشن نمايد. «خوزه» گفت:
- معذرت، هيچ متوجه نبودم!
- الان هم متوجه نيستي!
«خوزه دستمال را روي پيشخوان رها كرد و به طرف قفسههايي كه بوي روغن جلا و چوب پوسيده ميدادند. سرازير شد. كبريتي برداشت و برگشت. زن سرش را خم كرد تا به كبريتي روشن – در ميان دستهاي پر مو و زبر «خوزه» - خود را نزديكتر سازد. «خوزه» به گيسوان پرپشت زن كه با وازليني بسيار غليظ و ارزان قيمت چرب شده بود – و نيز به شانههاي برهنهاش كه از بالاي پيراهن آستين ركابي گلدارش بيرون آمده بود – نگريست. زماني كه زن سرش را به سمت بالا گرفت، سيگاري نيم سوخته و كوچك در ميان لبهايش نقش بسته بود. «خوزه» ميتوانست از ميان دود سيگار و پيراهن گلدار، سينه هاي همچون فلق او را باز ببيند. «خوزه» گفت:
- امروز خيلي قشنگ شدهاي، فرشته!
زن پاسخ داد :
- خل نشو! فكر نكن كه با اين گفتهها، ميتواني وادارم بكني تا بهت پول بدهم!
«خوزه» جواب داد:
- اصلاً چنين قصدي نداشتم. فقط فكر كردم كه شايد غذاي شام، به مزاجت سازگاري نكرده باشد. همين!
زن نخستين كام عميق را از سيگارش به درون سينه داد و همانطور كه آرنجهايش روي شيشهي پيشخوان بود، انگشتان دستانش را در هم قلاب كرد. سپس از روي شيشهي ويترين رستوران به خيابان نگريست. به اين ميمانست كه غمي انبوه، در وجودش رخنه كرده باشد… غمي دايمي كه چون خورهاي وجودش را بيازارد.
«خوزه» گفت :
- همين حالا يك استيك خوشمزه برايت درست ميكنم!
زن جواب داد:
- مثل هميشه پولي توي دست و بالم نيست!
- سه ماهي ميشود كه پول نداري، ولي با اين حال ، هر روز بهترين غذاها را برايت پختهام!
زن در حالي كه محو تماشاي خيابان بود، گفت:
- ولي امروز كاملا فرق ميكند!
«خوزه» پاسخ داد:
- همهي روزها مثل همند. راس ساعت شش صبح وارد رستواران ميشوي و ميگويي كه مثل يك گرگ، گرسنهاي. بعدش هم من بهترين نوع خوردنيها را برايت تهيه ميكنم و ميآورم. تنها فرق امروز با ساير روزها در اين است كه به جاي جملهي هميشگي « مثل گرگ گرسنهام» گفتي كه « ولي امروز كاملاً فرق ميكند.»
زن پاسخ داد:
- حق با توست!
سرش را چرخانيد تا «خوزه» را در آن سمت پيشخوان – در حالي كه از داخل يخچال دنبال چيزي ميگشت- براي چند ثانيه بنگرد. سپس به ساعتي كه در بالاي قفسهها قرار داشت، نگاهي انداخت. ساعت شش و سه دقيقه بود. گفت:
- درست گفتهام، خوزه! امروزه با ساير روزها كلي فرق دارد.
دود را از ريههايش به بيرون دميد و با شتاب و خلاصهوار افزود:
- «خوزه» ! امروز من ساعت شش نيامده بودم، و اين، بار ساير روزها كلي فرق دارد.
مرد سرش را به سمت ساعت چرخانيد و گفت:
- حاضرم سر سرم شرط ببندم كه آن ساعت، حتي يك دقيقه هم عقب يا جلو نيست!
زن گفت:
- موضوع اصلاً اين نيست، خوزه. من امروز ساعت شش داخل نشده بودم. هنوز يك ربعي به شش مانده بود، مگر نه؟!
«خوزه» جواب داد:
- ولي فرشته، وقتي كه تو پا به رستوران گذاشتي، ساعت آخرين ضربههاي اعلام « شش» صبح را مينواخت.
زن گفت:
- اما ساعت دقيقاً خلاف اين گفته را ميگويد!
«خوزه» به سمت مكاني كه زن نشسته بود، به راه افتاد در حاليكه با يكي از انگشتها ي اشاره پلك چشمش را ميماليد، صورت برافروختهي خويش را به چهرهي زن نزديك ساخت و گفت:
- به طرف صورت من فوت كن!
زن سرش را عقب برد. جدي بود، كمي خسته و غمگين به نظر ميرسيد. آرام، دوست داشتني و در هالهاي از اندوه گفت:
- احمق نشو، خوزه. خود ميداني كه از شش ماه پيش تا به امروز، اصلاً لب به مشروب نزدهام!
«خوزه» گفت:
- برو و اين حرف را به كسي ديگر بگو، نه اين كه به من! شرط ميبندم ديشب با طرف – كمِ كم- دو بطر مشروب خوردهاي!
- با يكي از رفقا، فقط چند استكاني خوردهام!
«خوزه» جواب داد:
- آها، حالا فهميدم!
زن گفت:
- ولي چيزي نيست كه بفهمي، فقط يك ربعي ميشود كه در اينجا نشستهام.
و «خوزه» گفت:
- مسالهاي نيست. اگر اصرار داري كه قبول كنم، حرفي ندارم. ضمناً ده دقيقه زود يا ده دقيقه دير، براي هيچكس اهميتي ندارد!
زن گفت:
- حتماً كه اهميت دارد، خوزه!
سپس دستش را بر روي سطح شيشهاي پيشخوان گذاشت و افزود:
- اصلاً حرف اين نيست كه بخواهم گفتهام را تحميل كنم، بلكه واقعاً يك ربعي ميشود كه من در اينجا نشستهام.
مجدداً به ساعت نگاهي انداخت و سپس جملهاش را تصحيح كرد:
- دقيقاً بيست دقيقهي قبل!
مرد گفت
- خيلي خوب، فرشته. حتي حاضرم بيست و چهار ساعت تمام به اضافهي شبها را هم قبول بكنم، تا اين كه خوشحالتر ببينمت.
در طول اين مدت «خوزه» مرتباً در پشت پيشخوان به تكاپو مشغول بود و دايماً از اين سر پيشخوان به سمت ديگرش ميرفت. احياناً هم چيزي را برميداشت و چي ديگري را به جايش ميگذاشت. به اين ميمانست كه دارد نقش هر روزياش را ايفاء ميكند. باز تكرار كرد:
- دوست دارم خوشحال ببينمت. ميدانستي كه بسيار دوستت دارم؟!
زن نگاهي بيروح به او افكند و گفت:
- چي ؟ … بدان كه اگر صحبت يك ميليون پزو هم بوده باشد، من با تو يكي كنار نميآيم!
خون به چهرهي «خوزه» دويد، ولي با آرامش كلام به او پاسخ داد:
- اصلاً متوجه منظورم نشدي. حتي تمامي زنها هم با ميليونها پزو، نميتوانند وقار و بزرگي تو را جانشين شوند!
- پشتش را به زن كرد و در برابر خويش مشغول تميز كردن قفسهها شد. بدون اين كه رويش را به طرف زن برگرداند، صحبتهاي خود را از سر گرفت.
- خيلي غير قابل تحمل شدهاي، فرشته. به نظرم بهترين كار اين باشد كه فوري استيك را بخوري و بعدش هم براي استراحت بروي!
زن گفت:
- گرسنه نيستم!
و مجدداً شروع به نگاه كردن خيابان و عابريني كه در شهر تاريك به آمد و شد مشغول بودند، نمود. براي چند ثانيهاي سكوت زجر آوري بر رستوران مستولي شد. سكوتي ممتد، از زماني كه «خوزه» دست از پاك كردن قفسهها برداشته بود. ناگهان زن از نگاه كردن به خيابان خسته شد و با صدايي آرام – ولي رگهدار – پرسيد:
- به راستي عاشقم شدهاي ، خوزه؟!
مرد با لحني بسيار قاطع جواب داد:
- به راستي و عين حقيقت!
زن پرسيد:
- حتي با تمام حقايقي كه در مورد من ميداني؟!
اين بار «خوزه» سوال كرد:
- مگر چه عيبي داري؟
او بدون هيچ نگاه، يا تغيير لحني اين سوال را كرد. زن گفت:
- حتي موضوع يك ميليون پزو را؟
«خوزه» گفت:
- بيخيالش شده بودم.
زن باز پرسيد:
- پس جدي جدي عاشقم شدهاي؟!
و «خوزه» پاسخ داد:
- از صميم قلب.
مكثي در سالن حكفرما شد. «خوزه» بدون آن كه رويش را برگرداند، در آن طرف پيشخوان- روي به سمت قفسهها – اين طرف و آن طرف ميرفت. زن كام عميق ديگري از سيگار گرفت و دودش را به هوا داد. روي آرنجها بر پيشخوان تكيه زد، سپس با لحني موذيانه و توام با مدارا گفت:
- حتي اگر در تخت ديگري هم بخوابم؟!
به نحوي اين جمله را ادا كرد كه گويي روي پنجهي پا ايستاده است و قبل از گفتن هر بندي از آن، زبانش را گاز بگيرد. تازه در همين وقت بود كه «خوزه» برگشت و به او نگاه كرد:
- آن قدر خواهانت هستم كه حتي دلم نميآيد در پيش تو بخوابم.
سپس به سمت زن به راه افتاد و به حدي به او نزديك شد كه بازوهايش را به پيشخوان تكيه داد و به صورتش خيره شد. در حالي كه به چشمانش زل زده بود، گفت:
- آنقدر دوستت دارم كه دلم ميخواهد هر شب به اتاقت بيايم و مردها را بكشم!
اول زن، تعجب زده شد. سپس با نگاهي آميخته از تسمخر و ترحم به مرد خيره ماند. بعداً با پريشاني خاطر و حالتي مردد گونه سكوت اختيار كرد. آخر سر هم با صدايي بلند و هولناك شروع به خنديدن نمود.
- تو احمقي، خوزه! اين تنها از روي حماقت ميتواند باشد. تو ديوانهاي!
مجدداً «خوزه» در خجالتي كودكانه غرق شد و رنگ چهرهاش سريعاً به سرخي گرائيد. به اين ميمانست كه راز مخفي بچهاي را به يك باره فاش كرده باشند. گفت:
- امروزه هيچ چيزي حاليت نيست، فرشتهي من!
با دستمالي عرق خود را خشك كرد و افزود:
- اين زندگي نفرت بار، تو را روز به روز سنگدلتر ميكند.
اين بار، ديگر زن منقلب شده بود:
- پس كه اين طور !
مجدداًَ به چشمان مرد نگريست. در نگاهش برق عجيبي ـ آميخته با نوعي خجلت و گلايه ـ ديده ميشد.
- خب، پس ديوانه و احمق نيستي !
«خوزه» گفت:
- چرا، شايد از بابتي باشم، ولي نه آن گونهاي كه تو ميانديشي.
دكمهي بالايي پيراهنش را باز كرد و با دستمالي مجدداً عرق گردنش را خشك نمود. زن پرسيد:
ـ مگر من چگونه ميانديشم؟
«خوزهپاسخ داد:
- يعني به قدري دوستت دارم كه حتا راضي نيستم تو روي مردي ديگر را ببيني و به اين نوع كارت ادامه بدهي.
زن پرسيد:
- منظورت چه كاري است؟
و «خوزه» افزود:
- اين كه تو هر شب با مردان غريبه باشي.
- براي اين كه آنها با من نيايند، حاضري همهي مردان را بكشي؟
«خوزه» جواب داد:
- نه با اين خاطر كه با تو رفتهاند، چون كه با تو بودهاند، دوست دارم يكايك آنها را به قتل برسانم!
زن گفت:
ـ هر دو جملهات كه عين هم هستند!
بحث با شوري وصفناپذير ادامه داشت و زن با كلماتي سحرانگيز و آرام پاسخ ميداد. چهرهاش به صورت بزرگ و صلحجوي «خوزه» نزديكتر ميشد. به اين ميمانست كه گرماي كلمات خارج شده از دهان مرد او را جادو كرده باشد. «خوزه» گفت:
ـ هرچه كه امروز برايت گفتم، از عُمق جانم سرچشمه ميگيرد.
زن گفت:
- پس كه اين طور!
سپس دستش را براي نوازش دستان بزرگ مرد به سمت او دراز نمود و با آن دست ديگرش، فيلتر سيگار را به پشت خود انداخت و گفت:
- پس تو حتا ميتواني به خاطر من آدم هم بكشي؟كه اين طور!
«خوزه» جواب داد:
- به خاطر آن احساسي كه به تو دارم، هر كاري ميكنم.
و در صدايش انعكاسي از تاثر موج ميزد. زن خندهاي تشنجدار كه داراي نشانههايي از تمسخر بود، را مجدداً از سرگرفت و قهقهه زنان گفت:
- چه وحشتناك است، خوزه! چه كسي ميتوانست حدس بزند كه در پشت چهرهي آرام و دوست داشتني مردي چون تو، چهرهي قاتلي پنهان شده باشد؟! مردي كه هرگز از من پولي نگرفته و با صحبتهايش آن قدر سرگرمم ميكرده تا بتوانم مشترياي را براي شبتور بزنم! مردي كه هر روز بهترين استيكهايش را براي من به رايگان درست ميكند. مردي كه ميتوانسته حتا قاتل هم باشد! چه قدر وحشتناك است! خوزه، رفته رفته با اين حرفهايت مرا به لرزه مياندازي.
«خوزه» پريشان حال به نظر ميرسيد، احتمالاً هم دچار افسردگي شده بود. شايد هم به خاطر قهقهههاي زن، خود را خوار و پوچ در مييافت. گفت:
ـ تو كاملاً مست كردهاي، احمق. آن قدر كه حتا ميل صبحانه خوردن را هم نداري. بهتر است كه به اتاقت برگردي و بگيري بخوابي!
ولي زن ديگر نميخنديد. او تكيه بر پيشخوان داده و قيافهاي متفكرانه و جدي به خود گرفته بود. به «خوزه» كه داشت دور ميشد! خيره ماند. «خوزه» بدون آن كه چيزي از يخچال بردارد، در را گشود و مجدداً بست. سپس به سمت ديگر پيشخون به راه افتاد و باز با پارچهاي خيس شروع به ساييدن شيشهي روي پيشخون نمود…
همان گونه كه در آغاز ورود زن اين كار را كرده بود. زن نيز با همان لحن قبلي «آيا واقعاً عاشقم شدهاي، خوزه» كه بسي نرم و دلانگيز مينمود، باز شروع به صحبت كرد:
ـ خوزه؟
«خوزه» بدون آن كه نگاهي بكند، گفت:
ـ فوري به خانهات برو و بگير بخواب. ضمناً قبل از خوابيدن به حمام نيز برو تا مستي از سرت بپرد و بر سر عقل بيايي.
ـ ولي باور كن كه من مَست نيستم، خوزه!
ـ پس حتماً خل شدهاي!
ـ نزديك تر بيا، چون شديداً خود را نيازمند صحبت كردن با تو ميبينم.
مرد در حالتي خارج از هر نوع شك و ترديد ـ عليرغم ميل باطنيِ خود ـ به زن نزديك شد.
ـ نزديكتر بيا!
«خوزه» روبروي او ايستاد. زن با نرمي خاصي موهاي او را چنگ زد و به سمت صورت خود نزديكتر ساخت. گفت:
ـ اولين حرفت را باز برايم تكرار كن!
«خوزه» پرسيد:
ـ كدامش را؟
موهايش محكم در دست زن بود. «خوزه» خواست با سرِ كج باز به او نگاه كند. زن گفت:
ـ اين كه دوست داري مردهاي همخوابم را به قتل برساني!
«خوزه» بازگشت:
ـ از ته دل ميخواهم تمام مردهايي كه به تختواب تو راه مييابند را بكشم. اين را از صميم دل گفتهام، فرشتهي من!
زن موهايش را رها كرد و در حالي كه كلهي بزرگ و خوك مانندِ«خوزه» را با عشوه به جاي نخستين هل ميداد، گفت:
ـ پس اگر خود من اين كار را كرده باشم، تو حتماً از من دفاع خواهي كرد!
«خوزه» پاسخي نداد و لبخندي بيمعنا زد. زن مجدداً گفت:
ـ خوزه، به اين سوالم پاسخ بده. اگر خودم به قتل رسانده باشم، آيا از من دفاع خواهي كرد؟!
ـ نميدانم. بيشك پليسها سرنخ را پيدا خواهند كرد، مگر اين كه شهود دروغيني آنها را سردرگم نمايند!
ـ ولي ادارهي پليس آن قدر كه حرف تو را قبول ميكند، شهادت سايرين را باور نخواهد داشت!
«خوزه» پيروزمندانه و متكبرانه لبخندي زد. زن از اين طرف پيشخوان خودش را به او نزديكتر ساخت و گفت:
ـ جدي ميگويم، خوزه. مطمئن هستم كه در كل عمرت حتا يك بار هم دروغ نگفتهاي، مگر نه؟
«خوزه» پاسخ داد:
ـ چون نيازي به گفتتنش نديدهام.
ـ من نيز اين را ميدانستم . پليس هر حرفي را كه از تو بشنود، بدون آن كه نيازي به تكرار مجددش باشد، بيبرو برگرد قبول ميكند.
«خوزه» از مردد ماندن خويش احساس انزجار كرد و بدون هيچ تفكر قبلياي، روي ميز را به ضرب زدن گرفت. زن مجدداً به خيابان نگريست، سپس مسير نگاهش را به سمت ساعت متمايز كرد. ريتم صدايش تغيير يافته بود. گويي كه ميخواست قبل از ورود نخستين مشتريها، موضوع را كاملاً خاتمه دهد.
ـ خوزه، جدي بگو ببينم كه آيا حاضر خواهي شد به خاطر من دروغ بگويي؟
«خوزه» با قيافهاي درهم رفته پرسيد:
ـ چه دردسري براي خودت درست كردهاي، فرشته؟!
نگاهي عميق و متفكر به او نمود. به اين ميمانست كه بخواهد افكار جمع شده در مغزش را از طريق نگاه پاسخگو شود. افكاري كه رعدآسا از يك گوش به وجود او رخنه كرده و از گوش ديگرش بيمحابا و با سرعت خارج شده بودند. حرارت ترسناكي وجود «خوزه» را در نورديده بود. به جلو ختم شد و دستانش را مجدداً در روي پيشخوان به قلاب كرد. زن نفس تند با بوي آمونياك گونهاي را از دهان مرد ميتوانست استنشاق كند. فشاري كه به لبهي تيزي پيشخوان به شكم «خوزه» وارد ميساخت، نفس كشيدن را برايش دشوار نموده بود.
ـ جدي جدي ميپرسم، فرشته. چه دردسري براي خودت دست و پا كردهاي؟!
ـ فراموشش كن. فقط خواستم كمي حرف زده باشم، تا وقت بكشم.
سپس مجدداً صورتش را به سمت «خوزه» گرفت.
ـ شايد هم اصلاً احتياجي به كشتن كسي نداشته باشي.
«خوزه» دست و پايش را گم كرد و با شتاب گفت:
ـ توي عمرم هم نياز كشتن كسي را در خودم احساس نكردهام !
زن گفت:
ـ نه، عزيزم، منظورم اين بود كه احتياجي هم نيست كه كسي به بستر من راه بيايد.
«خوزه» آهي از رضايت كشيد و گفت:
ـ آهان، يواش يواش سر عقل ميآيي. هر وقت كه به تو فكر كردهام ديدهام كه اصلاً هيچ احتياجي به زندگي اين چنيني نداري. اگر از اين نوع زندگي دست برداري، مطمئن باش كه هر روز بزرگترين استيكم را براي تو درست خواهم كرد … بدون اين كه هيچ چشمداشتي نيز از تو داشته باشم.
زن پاسخ داد:
ـ خيلي ممنونم خوزه. ولي اصلاً موضوع آن گونه كه تو فكر ميكنيم، نيست. مساله اين است كه ديگر نخواهم توانست با كسي بخوابم!
«خوزه» با نوعي بيصبري وافر گفتهاش را قطع كرد و گفت:
ـ يواش يواش باز هم ديوانگيات عود كرد و داري كارها را خراب ميكني!
زن جواب داد:
ـ اصلاً هم هيچ كاري را خراب نميكنم!
چارپايه را جلوتر كشيد.
ـ امشب را هم تحمل خواهم كرد و بعدش، فردا صبح، براي هميشه از اين شهر خواهم رفت. مطمئن باش كه تا ابد، ديگر پاي به اين شهر نخواهم گذاشت. خوزه، بهت قول ميدهم كه از اين لحظه به بعد، ديگر با هيچ مردي نبوده و هرگز نيز مزاحم تو نخواهم شد!
«خوزه» پرسيد:
ـ از كي اين گونه ديوانهوار تصميم ميگيري؟!
زن جواب داد:
ـ چند لحظهي قبل چنين تطميمي را گرفتم. مدتيست كه دايم به اين موضوع فكر ميكنم و آخر سر هم ـ همين امروزـ به اين نتيجه رسيدم كه كار بسيار پستي بود!
«خوزه» باز دستمال را برداشت و شروع به تميز كردن پيشخوان مقابل نمود. بدون آن كه نگاهي به زن بياندازد، گفت:
ـ اين كار تو از اولش هم مشخص بود كه كثافكاري است. تو ميبايست خيلي پيشتر از اينها متوجه ميشدي.
ـ از خيلي وقت پيشها متوجه اين موضوع بودم .تنها چند لحظهي قبل بود كه پي بردم تمامي مردها ـ غير از تو ـ برايم خسته كنندهاند!
«خوزه» از ته دل لبخندي بر لبانش نشست. سرش را به بالا گرفت تا عميقاً به او خيره شود. خنده هم چنان در لبهايش نقش بسته بود … ولي زن پي برد كه«خوزه»در واري لبخندش، دستخوش موجي از غمها شده است. دستپاچه حرف ميزد و شانههايش را بالا ميانداخت. روي چارپايه خود را ميچرخاند و چهرهاش پر از لكههايي چون آفتهاي پاييزي شده بود.
زن پرسيد:
ـ به نظر تو زني كه پس از بودن با مردي، او را به قتل رسانده باشد ، در نظر سايرين، قاتلي مطرود و مستوجب كيفر نيست؟!
«خوزه» با عصبانيت و شك و ترديد سوال كرد:
ـ براي چه اين قدر حاشيه ميروي؟!
در ريتم صدايش نوعي ترحم و شفقت موج ميزد. زن باز سوالي ديگر را مطرح ساخت:
ـ حال زني را در نظر بگير كه با مردي بيگانه تمام شب را سپري كرده است. زماني كه مرد ميخواهد جامههايش را بر تن كند، آيا زن ميتواند به او پرخاش كند كه از او و تمام مردان متنفر است؟ به خصوص اين كه در آن زمان بفهمد بوي بدن او را به وسيلهي هيچ صابون يا پاككنندهي ديگري نميتواند از پيكر خويش بزدايد.
«خوزه» در حالي كه باز با دستمال پيشخوان را ميسابيد، با لحني نسبتاً بيتفاوت پاسخ داد:
ـ فرشته، اين كه نميتواند محرك وقوع قتلي باشد. خيلي راحت ميتواني بي خيالش گردي تا لباسهايش را بپوشد و گورش را گم كند.
ولي زن يك ريز و يكنواخت ـ با ريتمي هيجاندارـ گفتههاي خود را دوباره از سر ميگرفت:
ـ حالا اين گونه فكر كن كه در حال پوشيدن لباسها، به مرد بگويد كه حالش را به هم زده است. آن مرد شتابان و با غريزهاي چون حيوان به سويش هجوم آورد تا او را مجدداً به آغوش گرفته و ببوسد…
«خوزه» حرفش را قطع كرد و گفت:
ـ ولي تمام مرداني كه حتي يك ذره هم غرور داشته باشند، چنين كاري را نميكنند.
زن با نااميدي و حالتي عصبي افزود:
ـ حال اگر اين مرد به قول تو، حتا آن ذره غرور و حيا را هم نداشته باشد و هجوم بياورد، زن كه دستخوش احساس نفرتي شديد شده، از زير با چاقويي شكم او را پاره كند، چي؟!
«خوزه» جواب داد:
ـ اين طور كه تو تعريف ميكني، از محالات است و امكان ندارد كه چنين بلايي سر مردي بيايد.
زن مأيوسانه گفت:
ـ به هر حال. براي لحظهاي هم كه شده، تو اين گونه فكر كن كه چنين اتفاقي روي بدهد .
«خوزه» جواب داد:
ـ در هر صورت، موضوعي است كه مختص به هر روز و هميشه نميتواند باشد.
بدون آن كه تغيير مكان بدهد، باز نيز همان جا را پاك ميكرد. اين گونه پيدا بود كه ديگر با بيميلي گفتههاي او را دنبال ميكند. زن هم از روي عصبانيت روي ميز را به ضرب گرفته بود. قاطعانه و وحشي به نظر ميرسيد. گفت:
ـ تو فاقد هر گونه احساسات انساني هستي. اصلاً متوجه هيچ چيزي نميتواني باشي!
آستين پيراهن «خوزه» را در چنگالهايش گرفت و با لحني عصباني گفت:
ـ همين حالا بايد بگويي كه زن حتماً ميبايست او را ميكشت!
«خوزه» از روي ناچاري پاسخ داد:
ـ اگر تو به چنين نتيجهاي رسيدهاي، حتماً كه حق داشتهاي !
زن از روي عصبانيت آستين او را تكان ميداد:
ـ آيا اين خودش نوعي دفاع نميتواند باشد؟!
سپس «خوزه» نگاه گرم و مطبوعي به او افكند و با حواس پرتي گفت:
ـ شايد … شايد!
چشمكي را نثارش كرد و آن چشمك، در آن لحظه، ميتوانست هم به منزلهي يك پيمان به حساب آيد و هم اين كه ميتوانست حمل بر شريك جرم بودن گردد. زن آستين پيراهن «خوزه» را رها كرد، ولي همچنان عصبي و خشن به نظر ميرسيد. پرسيد:
ـ آيا تو ميتواني براي زني ـ در چنين شرايط ـ فداكاري كرده و دروغي بگويي؟!
«خوزه» جواب داد:
ـ اين هم خودش بستگي دارد!
زن پرسيد:
ـ بستگي به چي؟
و «خوزه» گفت:
ـ بستگي به خودِ آن زن!
زن افزود:
ـ فكر كن همان زني كه بسيار دوستش ميداري و حتي دلت نميآيد با اوبخوابي !
«خوزه» خسته و درمانده گفت:
ـ خوب قبوله، هر چه كه تو بگويي، فرشته!
از آن فاصله گرفت. نگاهي به ساعت انداخت . چيزي به شش و نيم صبح نمانده بود. انديشيد كه تا چند دقيقهي ديگر، رفته رفته ، رستوران پر از مشتري خواهد شد. در حالي كه به خيابان مينگريست، با عجله شروع به تميز كردن شيشهي روي پيشخوان نمود . ديگر زن حرفي نميزد، غرق در افكار خود شده بود. بر روي چارپايه لميده بود و زير چشمي، اعمال مرد را ميپاييد. به اين ميمانست كه «خوزه» را به سانِ يك شمع رو به خاموشي مينگرد. بعد بدون هيچ مقدمهاي ـ با لحني عشوهدار و خودماني ـ گفت:
ـ خوزه!
مرد با گردني خميده و با عطوفتي انبوه و غمبار به او نگريست، به سانِ نگريستن مادهگاوي به گوسالهي زيباي خود! سرش را به اين دليل بلند نكرد تا جواب كلام او را داده باشد. فقط به اين دليل نگريست، چون كه طالب ديدنش بود. ميخواست بداند كه باز در همان جاست، يا اين كه نه. نگاهي كه هيچ نشاني از تفاهم يا اعتراض نداشت، نگاهي آني از روي هوسي زودگذر. زن گفت:
ـ برايت گفتم كه فردا قصد رفتن دارم و تو هيچ عكسالعملي نشان ندادي.
«خوزه» جواب داد:
ـ حق با توست و هنوز هم به ياد دارم. ولي نگفتي كه مقصد كجاست؟!
زن گفت:
ـ فرقي نميكند. ميخواهم به جايي بروم كه هيچ مردي ميل نزديكي به زنان را نداشته باشد.
لبخندي مجدداً بر لبان«خوزه» نقش بست. گويي كه رمز زندگي را يافته باشد و براي لحظهاي، رنگ چهرهاش دگرگون شد. پرسيد:
ـ جدي جدي خيال رفتن داري؟
زن گفت:
ـ اين هم بستگي به تو دارد. اگر تو بگويي كه من در چه ساعتي به اينجا آمدهام كارهايم رو به راه خواهد شد و فردا صبح، اول وقت از اين جا ميروم و قول ميدهم كه هرگز برنگردم . هم چنين ميتواني مطمئن باشي كه تغيير كلياي را در نحوهي زندگيم خواهم داد.
«خوزه» خنده بر لب و با قامتي استوار، سرش را چرخاند و به او نگريست. زن نيز نگاههايش را به سمت چشمان او متمايل كرد.
ـ اگر روزي نيز راهم به اين دور و برها بيفتد و ببينم كه دقيقاً در همين ساعت، بر روي همين چارپايهها زني ديگر نشسته است و با تو حرف ميزند، نميدانم كه تا چه حدي عصباني خواهم شد و حسودي خواهم كرد !
«خوزه» گفت:
ـ اگر روزي باز آمدي، به اين مطمئن باش از هر جا كه شده، برايت بهترين پوست پلنگ را پيدا خواهم كرد و به عنوان پيشكش خواهم داد.
لبخندي ديگر بر لبان «خوزه» دويد. بدون هيچ درك خارجياي فاصلهي بين خود و او را ـ بر روي شيشهي پيشخوان ـ مجدداً با دستمال شروع به سابيدن كرد. گويي ميخواست آن قدر شيشه را بسايد تا آن فاصله را كلاً محو سازد . زن نيز لبخند او را پاسخ داد، لبخندي از روي رضايت و صداقت. سپس «خوزه» در حالي كه دستمال را در روي سطح شيشهاي پيشخوان ميكشيد، از آن نقطه فاصله گرفت. بيآن كه نگاهي به زن نمايد، سوال كرد:
ـ چيزي گفتي؟
زن گفت:
ـ هيچ چيز. راستي واقعاً اگر كسي از تو سوال بكند كه من در چه زماني اينجا بودم، پاسخ خواهي داد كه دقيقاً يك ربع مانده به شش؟!
«خوزه» هم چنان كه سرش گرم كارهاي خود بود، با لحني كه گويي مطلب جديدي را شنيده است، پرسيد:
ـ واسهي چي ؟!
به اين ميمانست كه تا به حال گفتههاي او را نشنيده است .
زن گفت:
ـ براي اين كه من اين را ميخواهم و مهم هم اين است كه تو اين را بگويي!
در همين زمان «خوزه» نخستين مشتري دايمي ساعت شش و نيم را ديد كه از لاي درِ متحركِ رستوران عبور كرد و به داخل آمد. او بي هيچ سلام و خوش وبشي به طرف يكي از صندلي هاي گوشه سرازير شد. به ساعت نگاهي انداخت، دقيقاً شش و سي دقيقه بود.
«خوزه» دست و پايش را گم كرد و به شتاب گفت:
ـ باشه. اگر تو اين گونه ميخواهي ،من هم حرفي ندارم، فرشتهي خوب من! تا به امروزش هم كه هر چه تو گفتهاي، همان شده است.
زن آهي كشيد و گفت:
ـ خوزه نمي دانم كه چگونه از تو سپاسگزاري كنم. حال كه اين طوري شد، پس استيك من را حاضر كن!
مرد به سمت يخچال روانه شد، از داخل آن يك كاسه گوشت چرخ كرده بيرون آورد و بر روي پيشخوان گذاشت. سپس به طرف اجاق گاز رفت تا آن را روشن كند. گفت:
ـ امروز را براي خداحافظي هم كه شده، يك استيك نمونه خواهم پخت، فرشته!
زن جواب داد:
ـ متشكرم، خوزه.
زن به فكر فرو رفته بود. مانند اين كه در جهاني ديگر ـ در اعماق زمين ـ اشباع شده از اشكال گنگ و نامانوس، ادغام شده باشد. او حتا صداي افتادن گوشت چرخ كرده را به دورن روغن مذاب ـ در روي اجاق ـ نميشنيد كه از آن طرف پيشخوان به گوش ميرسيد. «خوزه» گوشت سرخ شده را دورن ماهيتابه پشت و رو ميكرد ، و زن اين را نيز نميتوانست بشنود كه چگونه جِلز و ولز ميكند، با بوي خوب استيك كه تمام فضاي رستوران را محصور كرده بود. به اين ميمانست كه از بستر مرگي نابههنگام رهايي يافته است. سرش را اصلاً بالا نميگرفت، گاه گاهي مژه ميزد و لحظاتي متمادي، به همان حال باقي ماند. زماني به حال نخستين خود باز گشت كه «خوزه» در كنار اجاق ايستاده بود، غرق درنوري شادمان و مشتعل .
ـ خوزه!
ـ چي گفتي ؟!
زن پرسيد:
ـ به چي فكر ميكردي؟
«خوزه» جواب داد :
ـ به اين كه از كجا ميتوانم برايت يك پوست پلنگ پيدا كنم!
زن گفت:
ـ تو نيز مطمئن باش كه سرقولم هستم. اما «خوزه» ، دلم ميخواهد كه از من بپرسي براي خداحافظي چه چيز ديگري ار از تو مطالبه ميكنم!
«خوزه» از كنار اجاق او را خيره خيره نگاه كرد، و گفت:
ـ نميدانم چگونه با تو يكي كنار بيابم! مگه قرار نشد كه به عنوان خداحافظي بهترين استيكم را برايت بپزم؟!
زن گفت:
ـ آره .
«خوزه» پرسيد:
ـ پس باز ديگر چه؟!
ـ فقط يك ربع ساعت ديگر!
«خوزه» براي تماشاي ساعت، شكمش را عقبتر كشيد. سپس نگاهي به مشتري انداخت كه باز بيصدا و منتظر در گوشهاي از رستوران نشسته بود، آخر سر هم به استيك روي اجاق نگاه كرد. تازه در همين زمان بود كه زبان به گلايه گشود:
ـ ديگر واقعاً متوجه منظور تو نميشوم!
زن گفت:
ـ خنك بازي در نيار، خوزه! تنها كافيست كه يادت باشد، من از ساعت پنج ونيم صبح اين جا بودهام!
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
|
|
بهترین فروشگاه آنلاین
ابتدا محصول خود را انتخاب و خرید کنید بعد از
تحویل مبلغ را پرداخت کنید
- لينک هاي برگزيده -
|
| | |