يکي بود
هيچکس نبود
يکي بود تنهاي تنها
ميون انبوه دردها
وسط اندوه و غمها
جدا بود از همه دنيا
داد ميزد
گريه ميکرد
سرش رو به ديوار سياه ميزد
اما هيچ کسي نبود
سرشو رو سينش بزاره
واسه زخماش مرحم بزاره
توي اين سياهيها تنهاش نزاره
ميون اين همه گرگها بي پناهش نزاره
اما هيچ کسي نبود
دست توي دستش بزاره
تنهاي تنهاش نزاره
از همه دورش نزاره
اما هيچ کسي نبود
اون يکي تنها ميون همه بود
مگه اون آدم نبود
چرا تنها مونده بود
اون ديگه اشکي نداشت
تو چشماش رنگي نداشت
رو لباش خنده نداشت
تو شبهاش مهتاب نداشت
زنده بود اميد نداشت
اون از مرگ حراس نداشت
آخه اون هيچي نداشت
آخه هيچ کسي به اون حسّي نداشت
آخه هيچ کسي نبود
که اونو يار بدونه
تو چشماش غم رو ببينه
از نگاش حرفي بخونه
آخه هيچکسي نبود
که با اون حرف بزنه
دمي از دل بزنه
مرحم رازش بدونه
مگه اون آدم نبود
پس چرا تنها مونده بود
چرا از همه ديگه بريده بود
چون تو زندگيش خوبي نديده بود
|