بهت قهوه رنگ گرانیت
مردی از جنبش گرافیت
سُم و سنگ فرش، آرشه ویلون و بزم
رقص پوپک ها در سن نارنجی
یال سپید و ریتم مواج آبی
فواره ی عشق از دل کوه
آتش در چشمان بانوی غروب
لاله و نرگس در سینی دشت
شهد عسل جاری بر دامن رنگارنگ
روح کوه فراز شهر
مرد تشنه تر تشنه تر.
سودایی در کنج خلوت
الماسی سیاه بر کاهی کاغذ
این همه رنگ
و رد پایی از صنع عشق
در سفلای برگ
|