من يك نفر را مي شناسم كه پرواز مي كند . او روي همين زمين زنده گي ميكند و توي همين آسمان پرواز مي كند. او شبي خواب ديده كه بال دارد و وفتي بيدار مي شود، بال هايش را با خودش به بيداري مي آورد. اين چيزي است كه او هميشه مي گويد. اما... اما هيچ كس حرفهايس را باور نمي كند...
من اما حرفش را باور مي كنم، زيرا خدا خودش هم به من همين را گفته است. يك روز از خدا پرسيدم : دوستم بال هايش رر از كجا آورده است ؟
خدا گفت : من هر شب تكه اي رويا توي خواب شما مي گذارم . اما بيدار مي شويد و رويايتان را همان جا،جا مي گذاريد.
براي اين است كه زنده گي زيبا نيست. كاش رويايتان را با خودتان به بيداري مي آورديد تا جهان زيبا شود.
بين شما و روياهايتان ديواري بلند است. اين ديوار را برداريد تا خواب و بيداريتان با هم در آميزد. بگذاريد بيداريتان، رويايي با شكوه باشد و خوابتان هم يك بيداري ناب .
خدا گفت : اگر رد روياهايتان را بگيريد، به من مي رسيد و من شنيدم كه فرشته اي زير لب مش گفت : زنده گي تعبير روياي خداوند است ، آي آدم ها !
روياي خدا را آشفته نكنيد !
|